دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

بی حوصله

1.حوصله ام سر رفته بود

نمیدونم چرا هر وقت روی زیست ریاضی میخونم

کلا بی حوصله میشم

رفتم تو حال دیدم الینا(همان گودزیلامون) خوابیده ساعتم 7 بود

اونقدر که تو خواب ناز میشه همونقدرم تو بیداری دراکولا میشه

شروع کردم به شدت تکون دادنش

+الینااااا بیدارررشووووو بدووو بدووو مدرست دیر شده بدبخت شدی رفتتتتت

به سیم صدم ثانیه بلند شد پرید تو اتاقش از هر وری یه تیکه لباس برمیداشت:/

تنش میکرد حالا فقط روپوشش مال مدرسه بودو مقنعه ش بقیه چیزا هیچ ربطی نداشت:/

با چشای بسته داشت کتاب داستانارو(؟) میریخت تو کیفش

که دوباره صداش کردم

چشاش که باز شد ساعتو چراغای خونه رو دید...

هنوزم بدنم کوفته س

لامصب دست که نیس دسته بیله خرس گنده داره دو برابر من میشه:|


2.داشتم نظرات پستو مخوندم یادم اومد

چند شب پیش داشتم از تو حال

بلندش میکردم ک بره تو اتاقش بخوابه

بلند شد نشست از رو زمین اشیای خیالیشو برمیداشت میزاشت تو جیب شلوارش:/

بعدم دوباره همونجا گرفت خوابید!!


3.نمیدونم چرا درس خوندنم نمیاد نیم ساعته دارم ول میچرخم:|>.<

دلمم به هیچ کاری نمیره جز خواااااب:(


4. الکی خوشانه داشتم میپریدمو میدویدم به سمت هال

تا وارد هال شدم

مامان:O_o چی شده باز المیO_O؟!!

بابا: اینجوری که میاد ینی دلش برام تنگ شده میاد بوسم میکنه مگه نه باباجان؟!^__^

من:بعلههه^__^

چهار تا بوس به بابا سه تام به مامان دادیم:دی



راه رفتن در خواب

در راستای اون راه رفتن های معروفم 

البته الان که خوب فکر میکنم برای بچه های بلاگفا معروفه:|||

خب داشتم میگفتم در همون راستا

پریشب از خواب برخواسته و رفتیم تمام شیرهای آب را باز کرده

بعد هم از خانه خارج شده ایم

که پدر جان آمدندو مارا از تو راهرو جمع کردن

بعد من فقط تو راهرو رو یادمه

که بیدار شدم دیدم گرگو میشه هوا

فک کردم عصره همه رفتن بیرون منم داشتم  میرفتم پیششون که هوشیار شدم:|


اون راه رفتن معروفم هم که

کلا من استرسی میشم راه میرماا

وگرنه مثه بچه خرسی تا صبح یه کله میخوابم

نزدیکیای امتحان کنکور بود فکر میکنم که بنده جوگیر شدم رفتم زودتر از همه خوابیدم

یه یک ساعت بعد که والدین عزیز رفتن بخوابن

تو رختخواب نشسته بودن داشتن با گوشیاشون ور میرفتن

که بنده با موهای پخ پخ وارد اتاق شدم پایین تخت واستادم ساکت

یه چند دقیقه میگذره والدینمان میبینن هیچی نمیگم 

بابا: چی شده المی؟!!! جاییت درد میکنه؟!!کاری داری دخترم؟!

+هَ پَشَ پش هیشه شه شه لوری مَشه هپَشَ

_چی میگی المی ؟!! حالت خوبه مامان؟!!

+هشه هش نشه نیشه پیشه هه خه شههه شههه

_:)))المی برو بخواب بچه مسخره بازی نکن:))))))

+سبی هشه مشه کوچَ هشه گوگو هشه

_=)))))

بعد هم دستمان را به کمرمان زدیم بانگاهی به افق و حالتی فیلسوفانه

+ هشه ویشه؟!ششه پشه موشه کشمی چیری چاچا

و با تکان داد دست صحنه را ترک کرده و برگشتیم در رختخواب

این یکیو هیچیشو یادم نمیومد خدایی

هروئین بهتره یا کریستال؟

گودزیلامون زده بود اتاقشو ترکونده بود

ازونورم امتحان داشت

گرفته بود تا 8 شب کپیده بود

بعد که بیدار شده مادر باهاش دعوا میکنن که چرا درس نمیخونی چا همه جارو ترکوندی

انگار بهت ترقه وصله راه میری خونه میترکه

اخه من از دست تو چیکار کنمو اینا

این خواهر ما هم دیدن اوضاع قرمزم رد کرده نزدیکه بنفشه مایل به مشکیه

چشاشو شبیه گربه شرک کرد رفت تو بغل مامان همونجوری که خودشو لوس میکرد

گفت مامانی الان میرم تمیز میکنم

مامان هم چشاشو ک دید دلشون تالاپی به رحم اومد

بغلش کرد چلوندش دوتام ماچش کرد

گفت آفرین دختره گلم(خلم:| قشنگ معلومه حسودیم شده؟!!یا بیشتر توضیح بدم!)

+به مادر میگم:مامان چرا لوسش میکنی نیگا خونه شبیه میدون جنگ شده ادم باید یه نخ به خودش وصل کنه گم نشه یِوَخ

_عههه چیکارش داری بچمه!!

+آآآآهااا...اونوق چرا با من همچین برخوردی نمیکنین؟!

_چون تو دیگه خرچه ای تا بچه!
+:|:|

برم معتاد شم...

عکس طوری

وان:این عکسو ک پشمک گذاشت یاد خودمو الینا افتادم
البته هرکی مارو میشناخت یاد ما افتاد:|
(کل خاندان و دوستان دارن تو پی وی و دایرک اینو میفرستن برام:|)
والدین عزیز هم رفتن عکس صفحه کردن هعی نیگاش میکنن به ما دوتا میخندن:|



توضیح(گربه مشکیه گودزیلامونه(یا همان الینا) گربه قهوه ایه من)

تو: نمیدونم چرا هرچی دارم بهشون میگم
خو بیاین بخرینش من اصلا خط نمیخوام اقا جان
هعی چرتو پرت تحویلم میدن:|


عاقا من 95 میلیون میفروشم خو
اصلا اون یه میلیاردو نخوام باید کی رو ببینم
من ادم قانعیم به همون 95 ممیلیون راضیم بخداا:|

تری: و در آخر باید به عرض کنم که
واقعا برای این ادمهایی که
این خرعبلاتو پخش میکنن متاسفم
و بیشتر ماسفم برای کسایی که باور میکنن
و میرن این رژیم خنده دارو میگیرن



بله تغییر میده ولی از سیاه یا هر رنگی که چشمتون داره به سفید
زنجبیل خوبه ولی مصرف زیادش خطر داره رو سستم عصبی اثر میزاره
بعضی مواقع هم باعث مرگ میشه
بعد مردم میخوان برن 60 روووووز بخورن اگه به 60 روز برسن البته
تا رنگ چشماشون عوض بشه
خدا شفا بده واقعا

درهم نوشت

1.چند روز پیش یکی از معلمای مذکر و سن بالامو دیدم

تا منو دید از دور یکی کوبید تو سرش

بعدم کلاهشو کشید رو کلشو روشو کرد به دیوار

مدیونین اگه فک کنین تو مدرسه هزارتا بلا سرش اوردما:|

اون مقنعه هم به خواست خودش سرش کرد من هیچکاره بودم:|

تازه اصن به گچ حساسیت نداشت

پنکه هم خودبه خود روشن میشد سر کلاسش:|


2.چند وقته عادت کردم هر چیزی میخوام کوف کنم

هعی از مادر میپرسم که عایا خوردن این روی اون غذا یا میوه یا هرچیزی

باعت مرگ زودرس و ناکامی بنده نمیشه!

اونقد سوال کردم که مامان میگن اگه نکشتتم خودم میکشمت

رو سنگ قبر هم مینوسیم بر اثر خوردن لواشک روی چایی دار فانی را وداع گفت:|


به نظر میاد خانواده واقعیم مهربون تر بودن

حداقل منو انداختن تو جوب یکی پیدام کنه

قصد کشت نداشتن دیگه:|


3.گودزیلامون عرض میکنن ک چرا منو نمیبری با خودت وقتی با دوستاتی

میگم خب خوشت نمیاد دیگه کوچیکتری حرفم ک نمیزنی همش مثه بز نیگامون میکنی

میفرمان که اونقد دوستات خلن توام که خل تر از اونا

ادم اونقد میخنده فرصت حرف زدن پیدا نمیکنه:|:|:|:|


عنوان پای خودتان

وقتی در چنین روزی مردم جمع میشنو اونقدر با افتخار از آن جوانمرد حرف میزنن

خوشحال میشم

بیشتر برای اینکه در همان سال های جوانی از بین ما رفت

کمی برای این که هنوز در یادها هست

میدونی چرا میگم بیشتر خوشحالم؟!


بیاین دو تا احتمال بدیم

که جهان پهلوانمون الان بود خب؟

احتمال خوش بینانه و خوبمون اینه که

در همان سال های اوج یا پس از اوج از دنیای کشتی خداحافظی کرده و الان در بین خانواده داره زندگی میکنه

و هر چند وقت با لبخند تلخی البوم عکساشو ورق میزنه

و فقط نامی ازش بر سر در بعضی باشگاها دیده میشه

مثل خیلی از پیشکسوتامون


احتمال دوم و کمی ناراحت کننده اینه که

الان ک نه تا چند سال پیش در حال فعالیت در زمینه ی کشتی بوده حالا مربیگری یا به عنوان کارشناس

که اونم خب بالاخره مصاحبه هایی میشه دیگه

با هر بار مصاحبه به یه گروه از مردم بر میخوره

ک یا یه هفته در میون ممنوع التصویر میشد و دادگاهو دادگاه کشیو بزنو بکوبو اینا

اگرم نمیشد که تویه صفحات اجتماعی

یه گروه صفحه درست میکردنو عکس میزاشتن ضد ایشون و حرفای بوق مانند نثارشان میکردند

یه گروه حمایت میکردن

یه گروه شایعه پراکنی میکردن

یه گروه هم هر هفته خبر مرگو سکتهو انواعو اقسام بیماری های نداشته ی ایشون رو پخش میکردن


میدونی

ادم خوشحال میشه حداقل اینجوری روحش هر سال شاد میشه

ولی اگه زنده بود خیلی زیاد اذیت میشد

و روحش هر سال آزرده تر

فیلم ترسناک:|

نصفه شب با شکم درد نفس گیری از خواب پریدم

و ازونجایی ک عصری یه عالمه ورجه وورجه کرده بودم بعد عصرونه خوردن

با فکر بر اینکه شوخی شوخی اپاندیسیت گرفتم

رفتم تو اتاق والدین تا به مادرجان بگم یه خاکی بریزه به سرم

ساعت 4 بامداد بود همه در خواب عمییق

یکم مامانو صدا زدم دیدم نه هانو میکنه نه هونی نه هیچی

دستمو گذاشتم رو بازوی مادر جان

اومدم بگم مام....

یهو مثه این فیلم ترسناکا که خیلی اسلوموشن همه چی داره پیش میره

بعد یهو یه موجود عجیب الخلقه ای میاد تو پوز دوربین

مادر جانم با موهای سیخ سیخ از جا پریدن تو پوز بنده

یه داد زدن گفتن چیییی شدهههه

به والله درد که یادم رفت هیییچ یه 6 7 تا سکته ناقصو کامل زدم

بعدم با قیافه نیمه سکته ای به بنده زل زدن

اینا به کنار

پدر جان وقتی از خواب میپرن تا یه یه ربعی گیجنو هنوز تو خواب سیر میکنن

ازونور پدرجان بیدار شدن ده دقیقه یک نفس هعی میگفتن چی شده

هرچی مادرجان میگن بابااا هچی نیس المی بوده بگیر بخواب

باز دوباره میگن چی شده

ینی اخرا رفته بودم رو دیوار بالکن مخواستم خودمو پرت کنم پایین

دیدم اونقد شوک بهم وارد شده درد ندارم

برگشتم بگیرم بخوابم تو اتاقم

که یه موجودیو تو آینه دیدم

دو بار سنکوپ 20 تا سکته کامل و سه بارم جهش حاصل از شوک زدم

رنگش که از گچ دیوار سفید تر بود

موهاشم که جهاتِ جغرافیایی رو نشون میدادن

اون مو کوتاهای جلو کلشم که تو صورتش پخش بود

ینی فک کردم روحی جنی چیزیه اونجا بعد یکم فکر کردم دیدم نه خودمم


هچی دیگه یه دوربین فیلم برداری کم بود تو اتاق

والا اسکار بهمون میدادن

اولین باری ک رفتم

پست دکترو دیدم یادم افتاد
اولین باری که رفتم سینما
اونقد قشنگ نشستم فیلمو نیگا کردم که دیگه
مامان بابا منو نبردن سینما:|:|:|:|

فیلمش یادمه یه خانمی بود با هرکی ازدواج میکرد
شوهره میمرد
یکی هم بود که شیر میفروخت یا کارخونه شیر داشت درست یادم نمیاد:دی
4 5 سالم بود فک کنم

با والدین عزیز رفتیم نشستیم صندلیای اخرم بودیم
عاقا فیلم شروع شد
اول که یکم میخندیدم فقط اونم نخودی(حالا زیادم خنده دار نبودا)
ولی بعدش چنان زدم زیر خندیدم
که هعی مامان بابا پشتم میزدن که نفسم بالا بیاد
تا هم یه صحنه میدیدم اونقد میخندیدم که از رو صندلی میوفتادم

هیچی دیگه هر کی تو سینما بود برگشته بود
پفکو چیپساشو باز کرده بود
به من نیگا میکرد
هرهر میخندید
فقط 5 دقیقه ی اول فیلمو نیگا کردن
بقیه شو زل زده بودن به من هرهر میخندیدن بهم:|:|

واقعن مردم فرهنگ سینما رفتن ندارنا
نراشتن یه فیلم از گلومون پایین بره:|

این همه اسم:|

یه دوستی اقای میم قاف دارن

خیلی رو اعصابمه

ینی هر وقت میبینمش میخوام کلمو بزارم لا در اسانسور

اسمش نیوشاس:|:|:|:|

یکی نیس بگه اخه مگه میرن رو یه مرد سبیل کلفت هیکلی اسم نیوشا میزارن:|

ینی واقعااا هیچ اسمی نبود در ان زمان ها روی بچشون بزارن!!!

نیوشا:|

نع اخه نیوووشااا:|

کچل سبیل کلفته چهارشونه ی هیکلی نیوووشااا:|||:|:||

من واقعنننن صوبتی ندارم

میرم به خودکشیم برسم

بااجازه


+من نسبت به پستام حس دارم:دی

اگه حسم خوب باشه میزارم باشه

اگه دلم باهاش نباشه پاکش مکنم:دی

زیاد توجه نکنین بهم:))

سوتی ژنتیکی عسد

گفتم یاد عروسی افتادم:دی
دو سه سال پیش
عروسی دخی خاله بود
عقدو عروسی  هم تو یک روز
خلاصه همه زودتر فامیلا نزدیک رفتیم
شیکو انکات شدهو سنگینو رنگین نشسته بودیم
خیلی هم جنتلمردانه و جنتلزنانه لبخند تحویل خانواده دوماد میدادیم
که عروسو دوماد امدن
این فیلم بردار گفت واستین اول اسپند رو سر هم بگردونن این دوتا بز عاشق
با یه عالمه دلقک بازی اسپند چرخوندن
بعد فیلم بداره میگه خبببب حالاااا روبوسی کنین:)
مادرا پدرا بدو بدو با نیش باز رفتن جلو
که یهو عروسو داماد پریدن بغل هم بماچ بماچ روبوسی کردن با همدیگه!!!!!!!!
حالا قیافه پدر مادر عروس داماد : O_o
مام یکم ما نیگا خانواده داماد کردیم یکم اونا نیگامون کردن
بعدم هرچی سنگین بازی بود چسبید کف پاهامون

الان که فکر میکنم
واقعا فاز این دختر خاله ی ما چی بود؟!!!
شوهرشم که دوبار پاش گیر کرد به سفره عقد با زمین یکی شد
رقصیدنه این دوتارم من نگم بهتره
کلا همه فرار میکنن

۱ ۲
وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان می دهد، شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.

+همه که شاعر و اهل ادب نیستند...
یکی هم ممکنه یک روزانه نویس ساده باشه همچون اینجانب
Designed By Erfan Powered by Bayan