دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

از جمله اخلاقیات خوشجلم :-\

بنده یک سری اخلاقیجات دارم

که خودم بعضی وقتا هنگام بروزش متعجب میشم!!!

به طور مثال

در یک روز نسبتا روز درحال خواندن کتاب یهو یادم میوفته 

که مادرجان پارسال با بنده دعوا کردن و یک حرفی زدن که بسیار بهم برخورد

بعد باز یادم میوفته که طبق عادت همیشگی تندی یادم رفته و زیاد با مادرجان قهر ننمودم

در همین هنگام دوباره به ما برمیخوره

و خیلی ناگهانی و یوهویی سرِ خود را بلند کرده 

شروع میکنیم به چشم غره رفتن به مادر 

مادر جان هم از همه جا بی خبر هاجو واج با دهن باز نگاه اینجانب میکنن

بعد که یکم چشم غره رفتیم 

نگاهمان را به حالت ایییییشششش از مادر میگیریم

و به حالت قهر رویمان را اونور میکنیم

مادرجان هم که نه تنها چشمهایشان بلکه کلهم اجمعین شکل علامت تعجب میشوند

 و تا دو ساعت یک نفس میگن چی شد!!! منکه نه حرفی زدم نه کاری کردم چرا اونجوری کردی!!!



شما باشی روتون میشه بگین برای این بوده :-\ 

که چرا پارسال اون حرفو زدی:-\ 

نه واقعن:-\   

بعد از برد چهارتایی ها و شیش تایی ها(عخیییی)


۱. از جایی برمیگشتیم این وقت شب یه پسره هنوز  داشت با آفتابه آبی میرقصید


۲. داشتیم میرفتیم یه عده از دوستان بال بال میزد اس اسِ قهرمان میکردن!!!!

من هرچی ازون موقع دارم فکر میکنم فازشونو اونم در همچین روزی نمیفهمم!!!


۳. الان استقلالیای طفلی نه میتونن چهار بگن نه دو بگن نه حتی شیش بگن

مثلا بهشون بگن از یک تا ده بشمر 

میگن:  یک ،هوپ ، سه، هوپ ، پنج ، هوپ ،هفت ،هشت ، نه ، ده


۴. رفته بودیم تولد موقع خدافظی صاب مجلس 

میگه خداخیرت بده خیلی بهت خندیدیم یادم باشه سال دیگه حتما دعوتت کنم 

من باید چی بگم خوب:-\ 

بگم مرسی دلقکی از خودتونه قربون شوما

یابا لبخند تو افق محو شم

یا سرشو بکوبم تو دیوار

چکا میکردم!!!!

:-\ 

دست به پا

مهمون داریم داشتم حاضر میشدم 

دمپاییم گیر کرد به کناره ی صندلی کامپیوتر اون نوار نقره ایه دورش کنده شد یکم

بدو بدو رفتم به پدر جان گفتم بابا اینو بچسبون که الان میان

پدر جانم هول کردن یه عالمه چسب دو قلو زدن منم  از هوله بابا هول کردم دستو با نوار گذاشتم روش پنج دقیقههه 

میفهمییی پنج دقیقه انگشتم روش بود

حالا یادم اومده این ابر چسبه دستمو برداشتم دستم برداشته نشد:-\ 

یعنی به قصد کشت دمپاییو میکشیدم ول نمیشد که نمشد

اهل خانه ی عزیز هم که عوض همکاری فقط به قیافه ی داغون و دمپایی به انگشت ما میخندیدن

ازونور بابا میگه با دمپایی بایدبخوابی آخ آخ :-\ 

مادر میگن جلو مهمونا باید کجکی راه بری انشگتت تو پات باشه :-\ 

گودزیلا میفرمان با دمپایی باهاشون دست بده شیک تره:-\ 


+ خداروشکر با یه عالمه تفو اسیدو وایتکسو اینا دستمان را کندیم ازش

ولی خب پوستمان الان روی نوار دمپاییه آلومینیم نقره ایه دورش رو انگشت بنده «_«

این روزها مخمان یاریِ عنوان گذاشتن را نمیدهد

وان : تلفن زنگ خورد

گوشیو برداشتم میگم سلو اَلام!!!!

طرف شهید شد پشت تلفن اصن نفهمیدم کی بودو چیکار داشت!!!


تو : روز بعد تلفن زنگ خورد

با تمام اعتماد بنفس ممکن رفتم سمت گوشی جواب دادم

طرف بعد یک حالو احوال بسیار رسمی 

میگه : ببخشید خانم من با آژانس تماس گرفتم

+ (بعد از یک سکوت نسبتاطولانی اصلا نصفه شنیده بودم) نمیدونم

_ سکووووت...یعنی چی؟!!! اونجا آژانسه یا نه!!!

+ آهااا ازون لحاظ نع عاقا نیست

_......... ممنونم واقعا :-\ :-\ 



تری: داشتم جواب تستی رو میخوندم در کتابخانه

همه جا سکووت

جلومم یک خانم خیلییی جنتلوومن نشسته بود که منم خودمو سیخ گرفته بودم بعله ما هم بعله و ازینا

یهو مولف عزیز کتاب شوخیش گرفت یه حرفی زد

که اینجانب با زدن پقی شروع به گاز گرفتن میز جلوش کرد

عاقا یعنی همه به چشم یه مونگله ناقص الخلقه بهم نگاه میکردن 

فک کن تو عمق درس یهو مثه دیوونه ها بزنی زیر خنده

هیچی دیگه نزدیک بود بندازنم بیرون :-\ 


فور : یکی اومده بهم میگه 

من پنج ساله که قندم لب مرزه پنج سالم هست که از شیرینی متنفرم

دکترم اومده بهم میگه جلسه بعد بیا میخواد ازت خون بگیرم بفرستم طهران که آزمایش کنن ببینن چه آنزیمی تو خونته که باعث شده از شیرینی متنفر بشی :-\ 


مدیونین اگه فکر کنین من تمام مدت یا خیره به افق بودم یا تو دوربین زل زده بودم :-\ 


یا طرف خیلی خوشحاله یا دکترمون رفتن ایکسی ایگرگی چیزی زدن 

بطور کلی خواستم بگم دوتاییشون توی ایران حیفن 

لطفا مسئولین هرچه سریعتر اینارو کشف کنن تا تلف نشدن...

ایهیع ایهیع (خنده با اِجالت)

به دلیل خوددرگیری زیادی که پیدا کردم!!!!!

کلا خودم با خودم نمیدونم چندچندم !!!

آدم مخاطباش کمه راحتتر پست میزاره(بهتون برنخوره هااا چ ی کار کنم خو)

از بعد زدن اون وب های برتر بدتر هم شدیم به سلومتی


برم یه سه چهار ماه خلوت گزینم

شاید این اخلاق رو اعصابم از بین بره :-\ 

کم رنگ تر شیم یکم حداقل 


+ خوشحالم ، پیشرفتی داشتم در آزمون آخر

که امیدوارم کرد و مرا برای رفتن مشتاق تر



++ حالا من ساعت یازده که میرسم میام یه سر میزنم 

بچه های خوبی باشین^___^

بیستو پنجمم که دیگه آهاا دیگه خوددانید:-D 


+++آی اَم یک خوددرگیر نت زده

دلمو زده نت:-\  حسشو ندارم خو »__« 

من چِشو نیستم فقط کمی خدا مرا بیشتر از بقیه دوست میدارد

تو کتابخونه وقتایی که رو میز میشینم!!!

یه دختره ای میاد جلوم میشینه

عاقا این خیلییی میخوند خیلییییی ینی 2 ساعت یک نفس این کلش تو کتاب بود میخوند

خلاصه من هر چند ساعتی سرمو میاوردم بالا بهش با شیفتگی نیگا میکردم

تو دلم میگفتم خدایا چرا من نمیتونم مثل این یک سره و با تمرکز درس بخونم

ناگهان ندایی آمد

البته ندا رفت سمت همون دختره نمیدونم دقیقا چی بهش گفت که...

این کتاباشو بست تا دو سه روز میومد 2 ساعت میخوند 4 ساعت کله ش تو گوشیش بود یا برا خودش راه میرفت ول میگشت

بباز من با تمرکز برای خودم 4 ساعت پشت هم درس میخوندم

فکر کنم تقصیر اون بود میومد تمرکزمو بهم میزد همش:/


اونجانب قبل از ندا :



اونجانب بعد از ندا :



+بدون بدون : میوه ای که حسد و نفرت را از بین میبرد = انار عسد


(رفتم دو کارتون انار گرفتم این وقت سال شاید فرجی بشه من قبلا اینجوری نبودم که:|)

آخر خط

میدونین آخر خط کجاست

آخر خط جاییه که اینجانب تویه گزینه های تست بره دنبال "مرغ نر " بگرده :-\ 


#ژنتیک_خر_عسد


روابط عشقولانه

شما فکر کردین فقط خودتون روابط عشقولانه دارین

نخیر ماهم داریم خیلی هم رمانتیکه تازشم


امروز پدر جان با یک بغض و ناراحتی اینجانب رو صدا کردن

میگن بیا دخترم اینجا بشین که این چند وقته اصلا تو خونه نیستی انگار 

اصلا نمیبینیمت دیگه

بنده هم همانند یک پیشیِ ملوسه اوجل توچولو خودمان را در بغل پدر جان پرت کردیم

 که منجر به خرد شدن و داغون شدن دو طرف  و اخمو شدن پدر جان که خرس گنده با این قدو هیکلت خودتو منو چی فرض کردی مارمولک استخونات رفت تو پوستم :-\ 

و از این دسته حرفای محبت آمیز

بعد از مورد لطف قرار دادن اینجانب دو تا ماچ آبدار تف تفی مارو کردن

پشتشونو به ما کردن میگن  یکم پشتمو بخارون دخمل نازم:-\ 

بعد هم مالوندیم پشتشونو بعدش مشت زدیم بعد ترشم گردنشونو مالوندیم و...

آخه چند ساعت داشتن جلو تلویزیون بیل میزدن خسته شده بودن

میدونین که:-\ 


خلاصه ما خیلی خونواده رمانتیکو عشقولی ای هستیم

برم اسپند دود کنم تاچش نخوردیم

آقوی همساده

عید دیدنیِ یکی از بستگان رفته بودیم



مرد خانواده داشت خاطرات روزهای بعد نامزدیش رو تعریف میکرد

میگفت بعد نامزدیمون یه شب تو راه برگشت به خونه با زنمو مادرزنم 

گفتم اتمام حجت کنم

تو راه از خوش شانسیه !!!!زیادش حرف زدهو کارایی که کرده

نزدیک خونه برگشته گفته بیینین شانس من جوریه که اگر بخوام از این کوچه رد بشم

ممکنه تیر چراغ برق کنار کوچه بیاد وسط کوچه جلو ماشینم

اونام گفتن نه بابا فکر میکنی 

حرقو تموم کردن رفتن تو خونه وسایلارو برداشتن

از خونه خارج شدن

دیدن تیر چراغ برقو ماموران زحمت کش شهرداری دارن وسط کوچه نصب میکنن:-\ 

جلو ماشینه همین آقا:-\ 



دارم کم کم به این نتیجه میرسم شانس منم تو همین مایه هاست:-\

ایندیا

ظهر فیلم هندی داشت
طرفو با تبر زدن شقه شقه کردن بعد یه مشت رهگذر دانشجو دو تا آمپولو تفو چسب بهش زدن
چهار سال بعدش شده بود هم هیکل تام کروز
میزد فرتو فرت آدم میکشتو فتوا صادر میکرد

بعد تو بازی ایران _ هند پریروز بازکنای ایران از کنار هندیا رد میشدن مصدوم میدادن
تو یه نیمه چهار تاشون چلاقِ ناقص شدن 2 تام چلاقه عام
که مجبور شدن تعویضشون کنن با آمبولانس اومدن جمعشون کردن:/


من جاشون بودم فیلم که نمیساختم هیچ
خیلی شیک جغرافیا رو ترک میکردم

ملتم اینقدر ضایع آخه:/

۱ ۲
وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان می دهد، شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.

+همه که شاعر و اهل ادب نیستند...
یکی هم ممکنه یک روزانه نویس ساده باشه همچون اینجانب
Designed By Erfan Powered by Bayan