دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

این روزها مخمان یاریِ عنوان گذاشتن را نمیدهد

وان : تلفن زنگ خورد

گوشیو برداشتم میگم سلو اَلام!!!!

طرف شهید شد پشت تلفن اصن نفهمیدم کی بودو چیکار داشت!!!


تو : روز بعد تلفن زنگ خورد

با تمام اعتماد بنفس ممکن رفتم سمت گوشی جواب دادم

طرف بعد یک حالو احوال بسیار رسمی 

میگه : ببخشید خانم من با آژانس تماس گرفتم

+ (بعد از یک سکوت نسبتاطولانی اصلا نصفه شنیده بودم) نمیدونم

_ سکووووت...یعنی چی؟!!! اونجا آژانسه یا نه!!!

+ آهااا ازون لحاظ نع عاقا نیست

_......... ممنونم واقعا :-\ :-\ 



تری: داشتم جواب تستی رو میخوندم در کتابخانه

همه جا سکووت

جلومم یک خانم خیلییی جنتلوومن نشسته بود که منم خودمو سیخ گرفته بودم بعله ما هم بعله و ازینا

یهو مولف عزیز کتاب شوخیش گرفت یه حرفی زد

که اینجانب با زدن پقی شروع به گاز گرفتن میز جلوش کرد

عاقا یعنی همه به چشم یه مونگله ناقص الخلقه بهم نگاه میکردن 

فک کن تو عمق درس یهو مثه دیوونه ها بزنی زیر خنده

هیچی دیگه نزدیک بود بندازنم بیرون :-\ 


فور : یکی اومده بهم میگه 

من پنج ساله که قندم لب مرزه پنج سالم هست که از شیرینی متنفرم

دکترم اومده بهم میگه جلسه بعد بیا میخواد ازت خون بگیرم بفرستم طهران که آزمایش کنن ببینن چه آنزیمی تو خونته که باعث شده از شیرینی متنفر بشی :-\ 


مدیونین اگه فکر کنین من تمام مدت یا خیره به افق بودم یا تو دوربین زل زده بودم :-\ 


یا طرف خیلی خوشحاله یا دکترمون رفتن ایکسی ایگرگی چیزی زدن 

بطور کلی خواستم بگم دوتاییشون توی ایران حیفن 

لطفا مسئولین هرچه سریعتر اینارو کشف کنن تا تلف نشدن...

۱۸ موافق ۰ مخالف
این همه سوتی یکجا؟!!

:)

من استارت خوبی زدم نود و پنج ولی خیلی زود از روزهای اوجم دور شدم :{

در یک هفته بود :-D 


منم افتو خیز زیاد داشتم

به بلاگ منم سر بزنید
خخخ احیانا خیلی سبز نمیخوندی؟؟😂😂

نه مبتکران بود

اون کمتر شوخی میکنه
مبتکران که آخرشه 
یعنی همش حس میکنم دارم وبلاگ آموزشی میخونم :))

ینی پوکیدم ! :)))
وسلام :)

فدام بشی:)))

داغونم کردی :)


من کلا آدم داغون کنی هستم:-D 

قسمت دوم عالی بود :)))))))

:)))

یعنی مطمعنم الان تو یک خانواده سوژه شدم:-\ 

دکترش دکتر درحاشیه بوده..:دی

ازونا هم بدتره یعنی تو فیلیپین درس میخوند اینجوری نمشد:))

طرف قندش رفته لب مرز چیکار کنه؟ :-))
این قندها چه جاها که نمیرن :-))

:))) قندام فعال شدن

رفتن با داعش بجنگن:-D 
والا

شما اصلا برای خواندن به کتاب خانه نروید :دی
شما که درس نمیخونید :دی

نه درس منو میخونه حتما :/ :دی

اون بقی زدن زیر خنده رو منم داشتم و هنوزم بهش مبتلام!
اون موقع با کتابای شیمی بهمن بازرگان زیاد به این حالت درمیومدم!

:-D  خیالم راحت شد:))

دقیقا شیمی مبتکران مهندس بازرگان بود اینم

خوب بود
هر چی نبود لبخند بر لبمون که اورد
مرسی
دومی که خیلی خوب بود

چه خوب

خوشحالم حداقل باعث لبخند شد نوشتم
خوش آمدین

من تندیس کمدین برتر وبلاگی رو به شما تقدیم میکنم

من جنبه ندارمااااا ازین تندیسااا به من ندین من جوگیر میشم دیگه هیچکسو نمیشناسم:-D 

موتوشکرم ازین نظر امیددهنده و ذوق مرگ کننده تون:-D 

این دوتا اخری:))))))) فرار مغزا میتونن باشن

بخدا حیفن اینا نمیدونم چرا هنوز تو ایرانن فقط:)))

مورد تری خیلی مورد ناجوری ست برای ما پیش آمده تقریبا زیاد :| :)))

خیلی آبرو بره عارفه خیلییییی»____« :)))

ب شدت با نتیجه گیریتون موافقم :)اینا باید صادر بشن اصن

با پست باید داد بفرستنشون :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان می دهد،
شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.

+همه که شاعر و اهل ادب نیستند...
یکی هم ممکنه یک روزانه نویس ساده باشه همچون اینجانب
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان