دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

نابود میکردیم وقتی نابود کردن مد نبود

این پست شباهنگ رو که دیدم

یاد یکی از خاطرات لذت بخش و شیرین آشپزی خودم افتادم:)

یادش بخیر  سه چهار سال پیش بعد عید که تعطیل شدیم همین موقع ها بود

تو خونه برا کنکور میخوندم مامان هم که میرفت بیرون صبحا

میدید من تو خونم میگفت فلان غذارو درست کن تا من بیام

و از هفت روزه هفته چهار روزشو غذای فوق لذیذ سوخته پلو با ذغال خورش بهشون‌میدادم بخورن


یک روز گوشت داغ مامان گذاشته بود

ازونور بادمجونا رو هم گذاشت سرخ شن بذاره تو فریزر

کاری پیش اومد هردو‌رو سپرد بهم رفت 

منم نمیدونم فازم چی بود که وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم بادمجونه فکر کردم قروت(یک غذای خراسونیه شماها ندارین :دی ) داریم

همش به همونا سر‌ میزدم وقتی هم که سرخ شد خیلی طلاییو خوشگل

خاموش کردم با افتخار فراوان رفتم نشستم سر درسم

بعد چند دقیقه بوی سوختگی پیچید تو اتاق هعی با خودم میگفتم هرکی هست طفلکا چه بد غذاشون سوخته

بعد هعی بو شدیدتر میشد طوریکه مجبور شدم درو پنجره هارو ببندم که بو نیاد

بعدتر دیدم بدتر شد داشتم عملا خفه میشدم دیگه:-/

که مامان از راه رسید یکم بو کشید یکی کوبید تو سرش یکمم چپ چپی نگام کرد که باز غذارو سوزوندی که

منم با حالت طلبکار برگشتم گفتم من زیر غذاهارو خاموش کردم خیلی هم خوب پخته بود همش بلدی منو تخریب کنی!!!:-/

دویدن رفتن سر گوشتا 

گوشتی نمونده‌بود دیگه

گوشتا مثه تیکه آهن شده بود چسبیده بود کفه قابلمه

طوریکه دو هفته مامان خیسش میکرد میسابید پاک نمیشد

گوشته هم خودش باورش نمیشده اونجوری بسوزه کنده نمیشد


دقیق تا یکسال مامان نمیذاشت وارد آشپزخونش شم:-/

۶ موافق ۰ مخالف
این پست منو یادِ خودم انداخت :)))

سلام:)

:)) آیم نات الون:دی

:دی :دی
حکایت زرشک پلو درست کردن خودم :))))

:)) بح بح زرشک پلو دوس^_^

:)))))
خسته نباشی دلاور

😇:)))

سلام ... من ... برگشتم ( تشویق بی امان حضار ) :))) 
اما این بار با رویکرد جدید : به دنبال نویسندگی 
بعد از دو سال و نه ماه پسر قمی برگشته ... به یاد قدیما به روزیم با مطلب « عصبانیت دوست داشتنی » بخونید و نظرتون رو بگید ... ممنونم 
وای چقدر خوب من که از خدامه رام ندن تو آشپزخونه:))

میتونی این راهم امتحان کنی:))


منم زیادی داغون کردم خخخخ
حتی دانشگاهم کوکو سیب زمینی بدون تخم مرغ درست کردم:)
اصلا یه وضعی بود حال بهم زن:|

من غذا بدون روغنم درست کردم:))

یادم رفت روغن توش بریزم مزه خر مرده میداد:))

سلام

حالا بحث آشپزی به کنار
سوال اینجاس که شما از سه چهار سال پیش کنکور میخوندین؟!!!


یکی از افتخارات بنده اینه که تا بحال هیچ غذایی رو نسوزوندم :)))
البته اینکه آشپزی هم نمیکنم شاید بی تاثیر نباشه ^_^

سلام


میتونه جواب این باشه که سه ساله پشت کنکورم:)))

:))))) 

غذات بسوزه انگا لشگرت شکست خورده :(
من چند ساعت افسردگى ماژور میگیرم :/

ببین کی اینجاااااس💗_💗


الهی:))) 
زینب شاید باورت نشه اونقد غذا سوزوندم که دیگه حسی بهم دست نمیده موقع سوختگی:))

چ خفن و خنده دار

:-)

واااایی :) )
مامانه منم گاهی یه گوشه از کارِ آشپزی رو میسپاره به من(گاااااهی به ندرت😂) البته نمیزاره اون قسمت از غذایی که من سپرده به سوختن برسه،منو بیرون میکنه و میگه برو درست رو بخون،دستت درد نکنه :))

:))) مامانت شاید تجربه ی خوبی نداشتن:))

ما میخوریم بهش میگیم قورمه ولی =)))
میام ایشالا در اولین فرصتتت
کوپیازتونم خوردم 😂

اع اره شنیدمش:)))

جونممم بیا بیا :***
اون مگه مال ماست فقط؟!:)))

وااای از دست تو المی 😂😂😂

من هیچ وقت غذا نسوزوندم
یادم نمیاد والا 🙄

:دی


چجوری تونستی؟رمز موفقیتت چیه؟! :))

منم یه بار سیب زمینی سرخ میکردم تابه آتیش گرفت سکته کردم اومدن نجاتم دادن:))
ولی خب شکست مقدمه پیروزیه :د

:)))) منم فک کنم سکته کنم این اتفاق با آشپزی‌بابا افتاد ما رفتیم نجاتش بدیم گفت مهارت سرآشپزه پاشین برین اونور:دی


یک سال فقط شکست خوردم منکه:))

حق داشته نزاره وارد اشپزخونه شی خخخخ

😁😁😁😁😁😁

گوشت داغ هم مال ولایت شماس😂💗
المی میبینی صدقه سر فریبا من چقد ولایتتونو شناختم:-*
Alle😂
با فتحه بخون
قوروتتونم هست یه نوعش بنفشه اونا خداس خدااااا

اع شماها نمیخورین؟!:))

نه خوشم اومد فریبا کارش درسته:))))
قربون اون اَلِع گفتنت:)) :**
بیاین اینجا تعجب کنی باید بگی نگی اصن تعجبت مشخص نمیشه:))))))

خوردی قوروت؟! دیدی چ غذاهای جیگری داریم:دی
بیا اینجا بقیه شم من یادت میدم:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان می دهد،
شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.

+همه که شاعر و اهل ادب نیستند...
یکی هم ممکنه یک روزانه نویس ساده باشه همچون اینجانب
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان