دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

خودینوشت۱

بعد از دعوا حس بدی که نسبت به خودم دارم

تا وقتی طول میکشه که بفهمم خیلیای دیگه هم با اون فرد دعواشون میشه

و خیلیای دیگه ازش بدشون میاد

و کلا مشکل از اونه نه من

ینی کلا ما هرچی بگیم خلاف نظرش میپره یک چیزی میگهو میگه برا من منم منم نکن


اونجاس که ته دلم سنگینیش از بین میرهو میفهمم من خیلی هم بد نبودم اونم بد بوده که دعوا شده


فرد مورد نظر خیلی هم اعتماد بنفس دارن 😉

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

بفرما + بیربط نوشت


توت بزن:)


+ خیلی هم عکس قشنگه اصن دستم ی جوری نیوفتاده

هرکیم بگه دستام زشته دستاش گلابی شه الهی


این بیربطه:

++ کانالو پوکوندم

زین پس شما مخاطبان را دیوانه میکنیم^_^



اینم بیربط تره:

+++زمانی حوصله داشتیم لاک مونو با لباسامون ست میکردیم

به عبارتی شاخ بودیم وقتی شاخ بودن مد نبود:دی

آی اَم اون موقع ها لاکشری(لاکچری)

دریافت و دریافت و دریافت

۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

ولی اگر کل کشور الکترونیکی میکردن عالی میشد!

امروز پدرجان که مشهد بودن

با همسایمون رفتیم مدرسه ی جای خونه‌ رای دادیم

اول ک وارد حیاط شدیم دو مرد دم در واستاده بودن مام خوشحال که بحححح چه خلوته بدو رفتیم زود رای بدیم برگردیم هوا ابری بود و تا حدودی بارانی

به در سالن که رسیدیم اندازه یک بچه دو ساله جا نبود:-/

سالن داشت میترکید:-/ مرسی✋

هیچی دیگه یک ساعت فیکس یک لنگه پا واستادیم تا نوبتمون شه

برای شورای‌ شهر‌ الکترونیکی بود یعنی کارتی مثل کارت بانکی بهتون میدادن و میرفتین تو دستگاه میذاشتین کد هارو وارد میکردین اسامی و عکس کاندیداها میومد و تاییدو تمام!


 اینم که طرح جدید بود:-/

رای رو که تایید کردیم یک کاغد مثله رسید بانکی میومد تو محفظه ی سمت چپ پایین بعد چند دقیقه وامیستاد یهو فرتی میرفت میوفتاد تو صندوق:-/


 مامان که رای رو تایید کرد این کاغذ رای اومد تو محفظه 

حالا منو مامان فکر کردیم باید درش بیاریم

مامان با ناخن میکرد زیر شیشه ش که درشو باز کنه‌

من با مشت میکوبیدم بالای شیشه که از پایین درش بیاد بالا بازش کنیم

در حال شکستنو سوراخ کردن شیشه بودیم‌ که کاغذه زرتی رفت تو دستگاه:-/

منو مامان یک نگاه بهم کردیم

یک نگاه به دستگاه

من زدم تو سرم گفتم : مامان رای ت باطل شد خوردش‌ بیا زمانی بود باید درش میاوردیم بدبخ شدیم

حالا مامانم تحت تاثیر حرفای بنده‌‌ پریده رو دستگاه یک شیشه پشتش بود میکوبید به اون‌ تو دستگاهو نگا میکرد انگار داره در میزنه درو براش باز کنن:-/


دیگه مامان میخواست دستگاهو برداره ببره بکوبه تو دیوار که صدای دستگاه بلند شد 

”با تشکر از رای شما ”


+پ.ن: ولی خیلی کار خوبی کردن(فقط یکم معطل شدیم) دیگه تقلب و این صوبتا نمیشه 


++ جنتی رو دیدین موقع رای دادن؟!:)) ای خدا چقد گوگولیه:))*_*

چهار سال دیگه فک کنم بغلش کنن تا رای شو بندازه:))

۴ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

گویا دستش ک‌ رو چشاش بوده‌ چشش‌ کش اومده بالا اونجوری شده

مهمون داریم

همه رفتن خوابیدن منو مامانی تو هال داشتیم دورهمی میدیدیم

مامانی یک جا خندید یهو خندشون قطع شد منم گرخیده تندی برگشتم ببینم چی شد دیدم طرح لبخند دارن خرو پف میکنن خوابشون برد وسط خنده:-/


پاشدم رفتم تو اتاق یک بالشی چیزی بردارم دراز بکشم پشتم به عمم بود خواب بود داشت خروپف میکرد بالشو برداشتم برگشتم چشاش وا بود

اینو دیگه نمیشد کنترل کنم یک هین کشیدم به پشت رفتم تو دوچرخه ثابت با هم پخش زمین شدیم

الان همه با موهای سیخ سیخی چشای قرمز گرگی دارن نگام میکنن 

به من چ:-/

تقصیر خودشونه مثه آدم نمیگیرن بخوابن😐😐

۱۲ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

مال دیروز که در اصل میشه برای پریروز

+یک‌ پیشرفت شیشصد تایی

++ انگیزه ی مضاعف

+++شصدو هفت درصد💪

++++ نتیجه دادن تلاش

+++++ اگه واقعا مفید تلاش کنیم میشه

هرچیزی شدنیه


++++++ به امید خدا میریم برای هفته ی دیگه


پ.ن: چند وقتیه تو خیابون وقتی دارم پیاده میرم سمت کتابخونه 

خیلی به آدمای اطرافم دقت میکنم

و خیلی هم احساس میکنم بعضی بلاگرا رو بین مردم میبینم

با اینکه میدونم تو شهرم فقط دو بلاگر غیر از من هست:)) ( بلاگری که بشناسم‌ و بتونم تصورش کنم)

۱۵ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

این دو شعر را بسیار دوست داشتندی:-)

+شعر زیبای حمید مصدق

توبه من خندیدی و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه همسایه 

سیب را دزدیدم 

باغبان از پی من تند دوید 

سیب را دست تو دید 

غضب آلوده به من کرد نگاه 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 

وتو رفتی و هنوز،

سال ها هست که در گوش من آرام، آرام 

خش خش گام تو تکرارکنان

 می دهد از آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم 

که چرا، خانه کوچلک ما سیب نداشت


++جواب بسیار زیبای فروغ فرخ زاد:

من به تو خندیدم

 چون که می دانستم 

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

 پدرم از پی تو تند دوید 

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 

پدر پیر من است 

من به تو خندیدم 

تا که با خندہ خود 

پاسخ عشق تورا خالصانه بدهم 

بغض چشمان تو لیک 

لرزہ انداخت به دستان من و 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...


+نتیجه اخلاقی داره:))

۱۰ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

پیشولی


اینو یادتونه؟! تو مسابقه هم فرستاده بودم؟!

الان مخملمون (البته گربه مادربزرگ جان هستن ما از خودمون میدونیمش:دی) 

((مدیونین اگه فک کنین چون خوشگله از خودمون میدونیمش:-/))

هوم داشتم میگفتم الان پنج تا پیشولی دیگه هم بدنیا آورده تو زیر زمین مامانی ، الان عکسشو بزارم نگرخین فقط ، خودش رفته تو زیر زمین ، تو تغارچه زاییده، ب ما چه:-/دریافت

اگر خوب توجه بنمایید چهار تا پشتشن یکیشون بین لنگاشن کله ش فقط دیده میشه:-)

۱۴ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

160

اواخر تابستان

که خرده خیانت های تو

شروع شد

برگ های بونسایی که به من داده بودی

شروع کرد به ریختن


با هر لبخند پنهان

هر اشاره

یک برگ

- من این را کمی بعدتر فهمیدم -


گفتی:

بونسای پاییز دارد

گفتم:

رابطه هم...

.

و حالا

با زمستان خوابیده


من

هنوز

هفته ای دو بار به او آب می دهم

نه به هوای اینکه تو برگردی

به هوای قراری

که از بهار داشتم

با خودم

با تو


به خیانت هایت برس


اگر روزی دوباره سبز شد

آن را به کسی هدیه خواهم داد

تا با اولین خرده خیانت هایم

پاییز بعدی اش شروع شود


هر جانداری

بهتر است

چهار فصل را

تجربه کند


#افشین_یداللهی

+



++ امروز ازون روزاس که‌ به همه چی بدو بیراه میگم:-/

۷ موافق ۰ مخالف

چند موردی+دو سالگی

۱. تازگیا زیدان خیلی شبیه هیتمن شده!!


۲.تو کتابخونه یک دختری میاد برا کنکور ارشد میخونه

خیلی عصبیه همش درحال دعوا کردن با بچه ها یا مسئولاس

بعد ما بهش میگیم وهشی:-/😁

حالا فاطمه گیر داده این اخر هفته کنکور داره بیا بریم ازش حلالیت بطلبیم ی وقت آهش مارو میگیره

والاع من که حرفی ندارم ففط مشکل اینجاس چی بریم بهش بگیم

مثلا بریم بالا سرش بگیم ببخشید ما به شما میگفتیم وهشی مارو حلال کن

اونم خیلی ریلکس‌با یک لبخند ملیح میاد دو تامونو به دو‌ قسمت نامساوی تقسیم میکنه


۳.دو سالگی وب جانمان*_*


۴. جمعه ظهرش استراحتم بود، بیکار ،بعد‍ِ اینکه به همه ی وبا یک سری‌زدم 

رفتم تو قسمت هرزنامه اون صفحات اخرش 

دیدم چقدر از این وبلاگایی که الان برا خودشون شاخ شدنو سلبریتی پیام کاپی مثه این رباطا میفرستادن

که مثلا میگن وای چه وب خوبی چ مطلب مفیدی دنبالی دنبالم کن

بعد الان میری نظر میذاری با کلی فیس و ادا دو کلمه مینویسن برات بعدم با عینک دودی تو افق محو میشن:-/

۲۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

اینبار دیگه تقصیر من نبود!

خوب ازونجایی که بنده خیلییی زود ناامید شده سپس زودترترش امید میگیرم مثلا با خرید یک حسن یوسف که فردا ذوق مرگ بیدار شم بهش برسم(اگه‌بمیرم کی میخواد بهش برسه آخه!)

*ی وقفه افتاد تو نوشتن این پست من الان یادم نمیاد چی میخواستم ادامه شو بگم:-/* (حافظِ جلبکی هم خودتی ، والاع:-/)


دیروز همچین یکمی با پدرجان سرسنگین بودیم‌ صبحا همیشه بابا میمونه خونه منو مامان میریم به کارامون میرسیمو اینا

بعد کلا من هر وقت میام یا میرم اونقد سلام میکنمو خدافظی میکنم تا پدرجان بالاخره جوابمو بده:دی در مواقع سرسنگین بودن چنین نمیباشد، یک جیکی میکنم راهمو میکشم میرم( واقعا چقد زشتتت:دی)

دیروز بابا فیلم میدید مامان قیافمو ک دید گفت نمیخواد بیای نصف شهر سکته میکنن از خوشگلیت و رفت:-/

صبح بدلیل گریه کردن های بسیار دیشبش وقتی از خواب بیدار شدم شبیه این چینی ژاپنی‌ها شده بودم حتی جلو آینه ک واستادم سه بار سکته کردم فک کردم جن تو آینه س میخواسته خودشو شبیهم دربیاره چشاشو نتونسته خوب دربیاره وحشتناک شده:-/

هیچی دیگه مادرجان رفتن منم بعد نیم ساعت رفتم دسشوری تا درو بستم هنوز دو ثانیه نگذشته بود دیدم یکی داره با در کشتی میگیره دیگه رسما گرخیدم چون بابا اصن اونور بود داشت فیلم میدید سوار یوزپلنگم میشد دو ثانیه ای نمیرسید

یهو شروع کرد چراغارو خاموش روشن کردن منم که دارم سکته میکنم بابا داد زد کی ای تووووو کی اونجاس

من با نگاهی به دوربین درو باز کردم‌ میگم منم بابا چرا اینجوری میکنی

که خوب پدر قیافه ی بنده رو تا اون لحظه ندیده بودنو دوباره سه تا سکته ناقص زدن میگن تو مگه نرفتی فک کردم رفتی باز قهر بودی خدافظی نکردی:-/ فک کردم دزد اومده😒😒😐

بعدم با یک نگاه چپ چپی رفتن ادامه ی فیلمو ببینن:-/

+ اخع پدر من دزد میاد خونه ادم میره دسشوری نع واقعا؟!:-/


++ پسرانم هستن هنوز اسم براشون انتخاب نکردم

دخترامم از بعد اسباب کشیمون یکیشون(نازخاتون) خشک شد:-/

(از وقتی عکسای مسابقه رو دیدم روم نمیشه عکس همینجوری بگیرم بزارم رو پست:-/)




+++ نخودمم(مرغ عشقم) امروز مُرد:-(

۷ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان می دهد،
شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.

+همه که شاعر و اهل ادب نیستند...
یکی هم ممکنه یک روزانه نویس ساده باشه همچون اینجانب
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان