دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

تچکر کنم دیگه زشته:))

مرسی از دعاهاتوووون

واقعا ممنونم

انگار فقط یک معجزه میتونست اون عمارتو برامون نگه داره

و نگه داشت:-)


+این عکسو دیشب در‌اوج ناراحتی و ناامید گرفتم

و به این هم فکر میکردم فردا هزارمین روز وبمه چقد دلم میخواست یک پست با خوشحالیو شادی بذارم

ولی بخاطر ایشون↓ بشدت ناراحت بودم (مرسی بازمممم کلیییی متچکرمم)


۰ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

دانشگاه

خیلیا بهم گفتن چرا از دانشگات نمینویسی

یا از سوتی هایی که میدی

حتی چند نفری ناراضی از تغییر‌ روند وبلاگ هستن که حالت قدیمیشو از دست داده خودم ک نمیفهمم چه تغییری کرده ولی انگار تغییر کرده:))


شاید باورتون نشه ولی سوتی ندادم اصلا:-/

و اون تیکه های بامزه ای هم که اتفاق میوفته اصلا موقع نوشتن جالب درنمیاد

یا من نوشتن یادم رفته یا واقعا اون اتفاقات در اون زمانو مکان فقط جالب بودن...

دروغ چرا دومین امتحانم اونقد استرس داشتم که وقتی کیفمو دادم به مسئول گرفتن وسایل رامو کشیدمو رفتم و شماره ی کیفمو خودش اومد داد بهم... اینم اون موقع همه خندیدن ولی الان بنظرم بیمزه اومد تعریفش کردم:))


و اینکه اونقدری اینا بچه ن مخصوصا پسرامون که اگه سوژه یا اذیتشون کنم حراست منو به جرم کودک آزاری میگیره(آیکون کوبیدن بر فرق سر)


۱۰ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

تمیزکردناشون

امروز بعد ناهار دکتر الف خم شد رو میز هرچی خرده نون بود جمع کرد ریخت تو دستش

بعدم خودشو کج کرد همه رو پاشید رو زمین:-/

همه با قیافه کج داشتیم نگاش میکردیم یکی میگه دکتر این چه کاری بود

میگه اع دیدی عادت دارم میزو تمیز میکنم همه رو پرت کنم یه ور:-/

😑از دکترا هم قطع امید کردم دیگه😑


این حرکتو که دیدم یاد الین افتادم وقتی یکی دو سالش بود

مامان برای اینکه کثیف کاری نکنه جدا از سفره یک پارچه پهن میکرد که روش غذا بخوره

بعد اینکه غذاشو میخورد تا مامان بشقابشو برمیداشت

ینی به سرعت برقو باد مهلت نمیداد بگیریمش حتی

بلند میشد دو گوشه پارچه رو میگرفت شروع میکرد به تکوندنش😐

بعدم پارچه رو میداد به دست مامانی که با قیافه زار واستاده بود دم آشپزخونه‌ و میرفت تو اتاق بازیشو میکرد

+ و جالب اینجاس هم مامان هم الین این حرکتو هر روز تکرار میکردن:-/

۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

بالاخره هممون یک کشفیاتی داشتیم

از وقتی اون پسر بچه ده ساله رو دیدم که چندین اختراع داشتو مشاور نوبخت بودو طراح خودرو(!) 

به فکر فرورفتم ببینم من چه گلی به سر این مملکت زدم

و یادم اومد در سال دوم دبیرستان یک کشفی داشتم که وقتی بازگوش کردم معلم زیستمون تا چند روز تشنج میکرد

کشفمان هم این بود که گنجشک مخرج نداره ( ببینید ) (به عنوان نکته کنکوری دارم بهتون میگم تابحال جایی نگفتمش ریا نشه)

مدیونین اگر فکر کنین من به اون سن هنوز نمیدونستم مخرج چیه:-/ 

۱۶ نظر ۸ موافق ۱ مخالف

یکم پست درهم است

 + اینم وضعیت ماس😐

منم از یه ساعت بعدش نتونستم دیگه آن بشم و همونجور کانکتینگ مونده

در اصل میشه گفت باید برای چند روز با اون چنل خداحافظی کنم و بیام مخ شمارو بخورم:-)


++خب نمره اولین امتحانم که بشدت حس میکردم میوفتم و اصلا پاس نمیشه امروز اومد...

نوزده:)) خودم چند بار چشامو مالوندم ببینم واقعا دارم درست میبینم یا نه:))


+++ امروز رفته بودم یه فروشگاهی

یک انگشترایی اونجا بود که واقعا دلم میخواست برم و طراحشو از نزدیک ببینم

بسیار خوش ذوق و خلاق تشریف داشتن

این یکی از نمونه ها بود بقیه از بس فاطمه میخندید کاملا تار افتاده و هیچی معلوم نیس ....همینم تار شده البته:))


++++ موقع امتحان این دفعه یک مرد جوون اومده بود به جای پیرمردی که عکسو شماره هامونو چک میکرد

رفتم جلو کارتمو گرفت یکم نگاش کرد بعد زل زد بهم باز نگا کارت کرد

میگه فامیلتون...گفتم... 

میگه امتحان چی دارین...بزم جوابشو دادم

باز یکم مقایسه کرد عکسو قیافمو 

کارتو گرفت سمتم گفت بفرمایید بشینین

کارتو گرفتم کشیدم که برم از جلوش ولی ول نکرد:-/

دوباره کشیدم بازم سفت گرفته بود و اصلا نگاهمم نمیکرد داشت خیلی ریلکس نگا جلو میکرد:-/

فک کنم چند دیقه فقط من میکشیدمو اون میکشید

با اخم برگشتم میگم نمیخواین ول کنین کارتمو

هیچی نگفت:-//// میخواستم کلاسور رو میزو بکوبم تو سرش ینی

بعد چند دقیقه میگه ازونور نرین بیاین ازینور برینو کارتو ول کرد

فک کنم میمرد از اول بگه باید ازینور برم:-/


۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

عجیب نیست واقعا؟



دنبال چسب زخم بودم میدونستم تو یکی از کیفام دارم

همینجور کیفامو درمیاوردمو توشونو نگا میکردم

یکی از کیفامو از تابستون انداخته بودم گوشه ی کمدم

توشو گشتم تو یکی از جیبای مخفیش این دستبنده رو پیدا کردم:-/

اصلا نمیدونم مال کیه

هیچکس نداده براش درست کنم چون سالمه

برا دستم گشاده پس خودمم درستش نکردم

کسیم بهم هدیه دستبند نداده

هیچ کدوم از اعضای خانواده هم تابحال ندیده بودنش:-/

نمیدونم از کجا پیداش شده 


چند ماه پیش تو یه کیف دیگم دو تا انگشتر تک نگین یکی طلایی یکی نقره ای پیدا کردم که اونا برام گشاد بودم 

و حتی تو انگشت اشارمم که مینداختم میوفتاد از دستم


باز قبلترش گردنبند وان یکاد طلامو که مطمعن بودم توی جعبه جواهراتم گذاشته بودم رو وسط یه عالمه کاموای بهم گره خورده ته کمد کیفام پیدا کردم


نه اون کامواها مال من بود

نه من کاموا تو کمد کیفام میذارم حتی


۱۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

همش بخاطر امتحانای مسخره شونه

شما به کسی که ناخن گیرو جای فلش میخواد به زور بزنه به کامپیوتر چی میگین؟!😐

۱۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

واقعیت های شب امتحان

قبل هر سخنی باید بگم فلسفه خیلی خاک بر سره:-/ ایشالله دانشمندا خنگ شن نتونن دیگه نظریه بدن بیرون:-/

و اینکه شب امتحان آدم متوجه خیلی چیزا میشه

مثلا من یه کتابخونه ازین خوشگلا که روش گلدونم میذارن تو اتاقم کم دارم:-/ کتابامو الان متوجه شدم تو کمد لباسام میذارم اشتباهی!!!

یا اینکه متوجه شدم وقتی میخوام برم بیرون همون ذره المثقال رژی هم که میمالم با دویست روش سامورایی با دستمال میزنم روش کمرنگ شه 

یا متوجه شدم نیم رخ سمت راستم بهتر از سمت چپمه 

باز ابروی سمت چپم دمش خوش حالت تر از سمت‌راستیه س ولی راستیه پرتر از‌چپیه س 

من نمیتونم فرق راست بزنم همیشه باید به چپ باشه چون سمت راست وقتی کج میشه پیشونیم از کنار تا پس کلم میره 

یک چیز خیلی جالب انگشت کوچیکه دستمو نمیتونم تنهایی خم کنم همش اون کنارش باهاش خم میشه(خیلی سعی کردما نشد حتی اون کناریو بستمش به در بازم خم میشد) اعصاب دستم ناقصه فک کنم:-/

ناخنای پام به شکل کاملا متقارنی شکستن 

اینکه میگن دور مورچه دایره بکشین نمیتونه ازش بره بیرون همش چرته خیلی ریلکس و بدون اینکه اصن توجهی نشون بده میره زیر کتابو غیب میشه

پنجره ی اتاقم با اینکه دو جداره س ولی مثه چی باد میده:-/ این همه بادو نمیدونم از کجا میاره وقتی بیرون خبری نیس:-/

میز تحریرمم مشکل داره من نمیتونم چارزانو بزنم درس بخونم همش پام گیر میکنه بهش باید برم یکی بلندتر بگیرم اینجوری نمیشه

یه جوریم با آستین کوتاه دور‌خونه میگردم انگار بهار شده این زمستون نمیخواد خجالت بکشه؟!:-/


حالا هنوز فصل هشتم تا فصل یازده کشف جدیدی کردم میگم باز

۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

هشتادو یک

میدونین من کلا زود احساساتی میشم 

بعد بعضی وقتا سر یک چیزایی احساساتی میشمو چشام پراشک میشه که همه میخندن بهم:)))

مثلا تابستون تو کانون حضرت زینب کنار کلاسا به بچه ها موسیقی هم یاد میدادیمو باهاشون سرود کار میکردیم

اخر دوره اینا رفتن بالا کنار هم شروع کردن به خوندن بعد من احساساتی شدمو تا مدت ها محی داشت بهم میخندید

والا خیلی اون موقع قشنگ بود اخه همه شون چهار پنج ساله ریزه میزه کوچولو موچولو با اون دستای نازشون تکون تکون میخوردنو شعر میخوندن من احساساتم زد بالا خب:-/ :))


حالا ما هرسال شب چله هرجای کشورم که باشیم میایم جمع میشیم خونه مامانی خونه شون ازین خونه قدیمیاس که یک حوض داره دور تا دورش اتاقه

ولی امسال نشد تنها بودیم تقریبا ، ما بودیمو یکی از عمه هام

نوه ها جمع شدیم گفتیم برای اینکه مامانی غصه دار نشن یک جشنی بگیریم تولدشونم که هست دیگه چه بهتر

یک کیک هندونه ای گرفتیم + کادو گرفتیم ازینا گرفتیم ^___^ (که خب میزون نشد هرکار کردیم)

البته من هنوووز به شدت سرماخوردم به شکل جنازه داشتم اینور اونور میرفتم

و خب وقتی مامانی شمعارو فوت کردنو میخندیدن

وقتی از تو گروه بقیه عکس فرستادن که دورهم جمع شده بودنو همه حالشون خوب بود

خنده های واقعی توی عکسا 

بالاخره آدم بازم احساساتی میشه

اونم وقتی یکیو حس کردیم داریم از دست میدیم ولی توی عکس سرحال داشت نگاه لنز دوربین میکرد


و اینکه من همیشه از پیر شدن عزیزانم میترسیدم

مامانی خیلی زود به هشتاد رسیدن خیلییی



۱۱ موافق ۰ مخالف

گلدوزی + عکس

تابستون که شروع کردم به یاد گرفتنش

یک تفریح بود برام خیلی خوشم اومد

محی(همون پشمکمون) گفت بیا بفروشیم من پیج میزنم کارمون میگیره مردم اینارو دوست دارن

ولی گفتم نه بابا من که به پولش احتیاجی ندارم شاید کمکت کنم ولی پولشو نمیخوام

محی هم گفت فک میکنی من احتیاج دارم؟! برای خودمون خوبه هنوز بعضی چیزارو متوجه نشدی انگار

این گذشت تا اینکه اخرای تابستون با پدرجان ما یک دعوایی رفتیم

خب بابام در عین روشنفکر بودن بسیار خسته س 

و دوست داره بقیه هم خسته باشنو هیچ جا نرن کاری نکنن کلاس نرن کلا هیچی بشینن تلیویزون ببینن

و درطی اون دعوا من متوجه شدم نه تنها باید مستقل شم کاملا (به شدت من وابسته به خانواده بودم) باید دستمم بره تو‌جیب خودم 

و اینکه خوب من وقتی دعوایی میشه و میدونم کاملا حق با منه و دارن بهم زور میگن تا وقتی خودشون نیان معذرت خواهی کوتاه نمیام از سرسنگین بودنم:دی


ازونجا به بعد فهمیدم چرا محی اون حرفو زد

و این هنرو زدیم تو کار دادیم به یه مریم خانمی که مزون داشت(نمیدونم چرا همش فک میکردم مزون فقط به اینایی میگن که لباس عروس میفروشن:)) )


خلاصه حالا با وجود هزار بدبختی نزدیک شب یلداس و گفته تا فردا ده پونزده تا گردنبندو دستبند میخوام چون مشتریام زیاده

و کمری برای اینجانب نمانده


+فردا شب اگر تموم شد اینا:(

عکسشو میذارم ته همین پست^__^ 


++ من بعد اون پست بعد که الان میشه قبل این: دی تب کردم کلا افتادم نشد عکس بگیرم

فعلا عکسایی که موجوده ایناس

دوتای اخری رو تو مریضی درست کردم خیلی جالب نشد ولی خب حوصله هم نداشتم بدوباره بکنم درستش کنم😀

یک و دو و سه و چهار


نشد ازین عکسای هنریم بگیرم خوشگلتر جلوه کنه:))

۱۲ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف
وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان می دهد،
شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.

+همه که شاعر و اهل ادب نیستند...
یکی هم ممکنه یک روزانه نویس ساده باشه همچون اینجانب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان