دغدغه های خانم مشوش

Meeting

ووییی حتی رمزمم یادم رفته بودا
چه همه بزرگ شدن:))) (الکی مثلا من اصلا نبودمو کاملا دور بودم از بیان)
با خودم قرار گذاشته بودم اگر با جیمی ملاقاتی داشتم اینجا بنویسم
که خوب بعد چندین ماه کش مکش امروز کاملا یهویی موقعیتی پیش اومد که در عرض نیم ساعت جایی قرار گذاشتیمو همو دیدیم

عالی بودااا:))
البته اگر حرف اول منو فاکتور بگیریم که امیدوارم از روی نوشته های اینجا متوجه بشه من همینجوری ی چی میگمو ی کاری میکنم و به دل نگیره:))



اون چش خوشگله منم اون چپل چلاقه جیمیه^___^

+چقدر اخه دوست داشتنی میتونه باشه ی نفر
++چقدر این وبمو دوست داشتم😔
  • ۹
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Wednesday 20 Bahman 95

    قابلیتام رفته بالا تو یک روز چند بار محو میشم

    ۱. داشتیم از باغ برمیگشتیم بابا واستاد تو خاکی که مادرجانمان برن یکم چیز‌میز بخرن کله صبح گشنه مارو برداشتن بردن تو کوهو بیابون

    مامان پیاده شد رفت تو مغازه 

    همون موقع یک صدای ترکیدنی اومد ماشین رفت هوا بعدم چند تا قر داد اومد پایین

    منم همچون انیشتین برگشتم پشت به تپه خاکی پشتمون نگاه کردم به پدرجان میگم واااای یک ماشینه فکر کنم رفت تو تپه نگا نگا چه خاکیم بلند شده

    (یکی نیست بگه آخه خجسته جان اون میره تو تپه ماشین شما چرا باید موج‌مکزیکی‌بره!)

    پدرجانم که گویا باور کرده بودن نوچ نوچ کنان داشتن نگاه تپه میکردن

    که هردوتامون برگشتیم دیدیم نزدیک سی نفر بعلاوه ی مادرجان با دهن بازو چشای بیرون زده دارن نگاه ما میکنن

    چشمم خورد به کاپوت که خیلی شیک ترکیده بودو داشت انواع دودها ازش میزد بیرون 

    بابا یکم بهم‌ چش غره رفت بعدم پرید پایین که ماشینو نجات بده

    به من چه خو😒😒


    ۲. تو کتابفروشی بودیم

    چهار ساله میرم اونجا فقط کتاب کنکور میگیرم 

    یک پسره هم اونجا فروشنده س که خوب‌ سوتی های بسیاری دادیم جلوش

    یک بارم افتاده بودم به جون کارت خوان مغازش داشتم خرابش میکردم که رسید اونقد خبرکشی کرد مردک خرس گنده که تا سه ماه نرفتم مغازش

    حالا با فاطی رفتیم

    سه ساعت تو کتابفروشی بودیم‌از آخرم دیدیم زشته رفتیم دو کتاب برداشتیم

    که بخریم یک کتابی میخواستم نداشت

    موقع حساب کردن بهش میگم 

    خوب پس شمارتونم بدین

    _o_Oبله؟؟

    +واه شمارتونو بدین زنگ بزنم‌ببینم کتابه اومده یا نه دیگه

    _آهاااا (کارتی داد بهم)اینم شماره اینجا(بعدم با خنده کله ی مبارکشو تکون تکون داد)


    والا الان فهمیدم چی گفتم😐

    خوب خنگه دیگه من شماره شو میخواستم اونقد کولی بازی درمیاوردم اونجا!!!😒

    فکر کنم باز یک سه ماهی نباید برم تا خوب یادش بره

  • ۲۰
  • نظرات [ ۴۶ ]
    • Tuesday 4 Aban 95

    :-)

    یک زمانی هست که همش تو‌چشمین
    چپ‌ میرین راست میرین اسمتونو میبینین یا حرفی از خودتونو
    بالاخره ذوق میکنینو خوشحال میشین والا غیر این باشه باس شک کرد اصن
    ولی وقتی مدتی نه چندان طولانی میگذره
    یهو برمیگردینو نگاه میکنین میبینین مدتیه که دنبال اینین که یکجایی حرفی ازتون باشه یا یک گوشه ای اسمتونو ببینین

    الان من حس یک پیشکسوت ورزشی رو دارم که دوران اوجشو گذرونده و یک گوشه نشستهو داره نگاه دیوار لیمویی رنگ‌ روبه روش میکنه و غرق تو گذشته هاش 
    گاهی برمیگردهو به ذهنش فشار میاره و جاهایی که اسمش ثبت شده رو سرچ میکنه و با دیدنو یادآوری قدیما خنده ای میشینه رو لباش

    البته وسط غرق شدن هام پقی میزنم زیر خندهو حق میدم که منو یادشون رفته باشه‌والا با اون کارایی که من کردم:))
    گاهی تقصیر خودمونه که فراموش میشیم
    من زود کنار کشیدم از موقعیتم وگرنه شاید الانم تو اوجم میبودم 
    فاصله همیشه خراب کاری میکنه بیشوور😒
  • ۱۶
    • Monday 3 Aban 95

    روزانه نوشت

    ۱. از صبح مثه آهویی خوشحالو خندان ورجه وورجه میکردم
    ولی الان فقط دوست دارم زل بزنم تو افق😶

    ۲. هیچوقت با کسی که دیابت داره و باهاش رودربایسی دارین خورش آلو نخورین
    چشاتون چپول میشه🙈

    ۳. امروز بالاخره با چال جونم حرف زدم 
    هعی هم به روم لبخند تا بناگوش میزد من غشو ضعف میرفتم😍
    یک دختره ای تو کتابخونه هست هر کاری میکنه چال میوفته رو صورتش
    بعد من باید دهنمو جر بدم تا یک خط محوی رو لپ چپم بیوفته
    برادر داشتم به زور زن برادرم میکردمش اصنم به هیچکدومشون توجهی نشون نمیدادم😒

    ۴. امروز از بس اعصاب همه چیزمرغی بود اعصاب منم خط خطی شده
    نزدیک بود با یکی دعوام بشه ولی با یک چشم غره راهمو کج کردمو رفتم
    مردک معتاد😒
  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Wednesday 28 Mehr 95

    مستقل

    بالاخره امروز استارتشو زدم

    همیشه که نباید دختر حرف گوش کنو مطیع خانواده بود

    گاهی باید تصمیمایی که برای زندگیت داریو بری با پای خودت به اجرا برسونی

    اصلا مهم نیست که بابا از سرشب داره غرغر میکنهو مخالفمه

    اینم میشه یک عادت براش

    مثل کاری که باهاش مخالف بودو پونزده فروردین پارسال انجامش دادم

    و الان خودش میادو میگه بیا برسونمت دیرت میشه

    فقط باید چند روزی بیخیال خساستو جیبمان بشیمو پول آژانس بدیم

  • ۲۰
    • Tuesday 27 Mehr 95

    خدا نصیب گرگ بیایون نکنه

    امشب همراه خانواده ی محترم رفتیم به یکی از هتل های معروف

    برای شام پیتزا سفارش داده بودن 

    عاقا از همون طبقه پایین تا در اسانسور بیست تا یک جا تعظیم کردن

    باز از آسانسور تا میز سی تای دیگه

    دیگه حس رییس جمهوری داشت بهم دست میداد آخرا

    بنده هم دیدم خیلی پرستیژشون بالاس خودمان را سیخ گرفته بودیم

    همش به افق نگاه میکردیم

    از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون دهنمم بسته بودم فقط کله تکون میدادم یک وقت سوتی موتی ندم 😐

    یک نیم ساعتی گذشت غذا نیاوردن منم از بس کله تکون داده بودم پیچو مهره های گردنم شل شده بود خودمم داشتم خفه میشدم آخه یکی نیست بگه اینم جاییه که میارین مارو نمیشه حرف زد دو کلمه همش سکوت همش صدای موسیقی

    عاقا شامو آوردن گذاشتن جلوم منم انگار به خر تیتاب بدن ذوق مرگ شروع کردم به خوردن

    دهنمو باز کردم بخورم دیدم گارسونا همگی کبود دارن گوشه ی سقفو نگاه میکنن

    برگشتم تندی نگاه خودم کردم دیدم بهله تو دستم قاشق سوپ‌خوریه

    یک دستمم که چاقو بوده موقع بریدن با قاشق گرفتم پیتزارو عوض چنگال

    خوب یکی نیست بگه چرا میرین برعکس میزارین شاید یکی مثله منه بدبخ چپ دست باشه😐😐 

    شام تموم که شد همه از آسانسور رفتن منم هوس کردم یکم فضولی کنم گفتم با پله ها میام پایین

    عاقا منم دیدم هیچکی نیست انواع جفتک پرونی ها از مدرنو غیر مدرنو انجام دادیم

    خدایی شیک بود خو

    از پله آخر که داشتم میومدم پایین دیدم فقط‌مونده تو سوراخای دماغمونو 

    دوربین بزارن لامصبا همه جاشون دوربین داشت

    بعد یادم اومد طبقه دوم جای بیلیاردش شیشه ای بود خودمو از نرده ها آویزون کرده بودم نگاشون میکردم تا پشتشونو میکردن شکلک درمیاوردم آخه یاد نداشتن ادا یاد دارارو درمیاوردن بی خاصیتا 😐😐😐

    هیچی دیگه روسریمو شکل داعشیا بستم تندی پریدم بیرون نتونن شناساییم کنن

  • ۱۳
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • Sunday 25 Mehr 95

    پوکرفیس

    ۱. این نوه عمه ی بنده همون همستر معروف 
    اومدن اینجا
    عاقا فهمیده من قلقلکیم همه ی بچه مچه هاو اسباب بازیارو ول کرده سه روزه داره قلقلکم میده یک نفس
    الان گردنم که کلا حس نداره دیگه
    شکمم هم از شیش ناحیه سوراخ شده آب که میخورم مثله فواره های تو پارک فیش فیش آب شوا میشه بیرون از شکممان😐

    ۲. عزاداری امسال که اصلا به عزاداری شبیه نبود
    والا من حتی غمم به دلم ننشست با این وضع عزاداریشون
    پسرا که ازین اوا خواهریا بودن که طبق مد رفته بودن دو ور کله ی مبارکشونو تراشیده بودن بعد موهاشونم فرفری شبیه این گوسفندای پشم زده شده بودن
    بعد میترسیدن زنجیرو سینه بزنن ی وقت خدای نکرده ناخناشون نشکنه یا مدل موشون خراب نشه😐
    دختراهم که آدم سکته میکرد چادر داشتن ولی نداشتن😐

    ۳. اینجانب هم چون هنر از ده انگشتمان چیلیک چیلیک میچکد
    رفتیم کمک کنون حلوا پزونو اینا
    دیدیم دارن تزیین میکنن 
    نشستیم قشنگ تزیینشو گند زدیم
    از خر شرک گرفته تا گل رزو میمونو پاندا میکشیدیم
    یکی هم بغلمون هعی چش غره میرفت باز مینشست همه شونو درست میکرذ
    والا سلیقه که ندارن 😐
  • ۹
  • نظرات [ ۸ ]
    • Friday 23 Mehr 95

    کوفت بگیره این بیست

    والا تا الان نمیدونستم چرا همه به بیست سالگی آلرژی دارن
    تازه فهمیدم
    چپ‌میری‌راس میری میکوبن پس کلت میگن بیست سالت شده دیگه آدم باش
    خو الان من نخوام بیست سالم باشه باید کیو ببینم😟
    اصندشم من نمیتونم خانومانه رفتار کنم باید حتما حداقل دوتا جفتک بپرونم نمیشه خو 😔

    امروزم که....
    صبحش تو کتابخونه صدا آب میومد رفتم تو سالن با دوستم
    گفت از کجا صدا میاد 
    انگشت اشارمو بلند کردم برگشتم پشتم بالا کنار سقفو نشون بدم
    انگشتم رفت تو چشم پسره بدبخت کور شد یک جفتکا انداخت :||||
    به من چه خو میخواست فاصله شو حفظ کنه:|||
    عصرش جایی بودیم پسرشون مثه بز با لبخند زل زده بود بهم
    بنده هم محل همون بهشون نمیدادیم
    که یهو بغل دستیم شروع کرد به سک سکه
    منم که آلرژی دارم به این حرکت
    با هر سک سکه ای پخش زمین میشدم از خنده
    طفلک کلا منصرف شد از مخ زنیو اینا فک کنم
    پاشد رفت بیرون دیگه نیومد
    حالا همه به منه بیچاره ی فلک زده چش غره میرن
    به من چه خو
    همینی که هست:|||
    پسره ی کروکودیل😐
  • ۱۶
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • Sunday 18 Mehr 95

    کمبود وقت

    نمیدونم چرا وقت نمیکنم به هیچ‌کاریم برسم

    از خیلی از گروه های تلگرام لفت دادم

    اینستامو در حد اینکه سریع بدون دیدنو خوندن لایک کنم چک میکنم

    کتابایی که تابستون میخوندم همه نصفه گوشه کتابخونه افتاده

    تمام نقشه هام نیمه انجام شده

    برنامه هام قاطیه

    اینجام اصلا وقت نمیکنم سر بزنم ببینم کی چی گذاشته

    یک عالمه وقت دارم ولی هیچی ندارم

    دائما هم درحال بدو بدوام

    نمیدونم چکار کنم

    میگم بیام بنویسم ولی یا نظراتو ببندم یا نظراتو باز بذارم بدون تایید

    واقعا وقت نمیشه واااااقعا

  • ۹
  • نظرات [ ۲ ]
    • Tuesday 13 Mehr 95

    من از همون اولم به اینا مشکوک بودم

    عاقا تو ساقه طلایی کاه میریزن؟؟؟؟!

    این تیکه درازا که شبیه چوبو کاه چیه توش؟؟؟

    یونجه نریخته باشن!!!

    استغفرالله الله اکبر من هعی میگم این خیلی خشکه نگو غذا یکی دیگه رو به خوردمون میدادن


    واقعاااا مارو چی فرض کردن(آیکون خانم شیرزاد)


    شاید سبوسه!!!

    سبوس دراز داریم عایا؟؟

  • ۱۸
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • Wednesday 7 Mehr 95
    وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان می دهد،
    شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.



    +همه که شاعر و اهل ادب نیستند...
    یکی هم ممکنه یک روزانه نویس ساده باشه همچون اینجانب
    منوی وبلاگ