دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

من خنگم عایا؟!

چند وقتی بود یه شماره ناشناس باهام تماس میگرفت

ازونجایی که بنده هم مثل خیلیای دیگه شماره ناشناس جواب نمیدن جواب نمیدم

جوابشو نمیدادم

تا اینکه اس زد با این مضمون که مریم فلانی ام المی جون شماره جدیدمه!!

و ازونجایی که ایشون خیلی هم شماره عوض میکردن منم تندی سیوش کردم

هنوز 2 مین نگذشته بود که زنگ زد باز

تا برداشتم گفتم سلا...

یک عدد پسره ی فلان فلان شده پشت خط بود

بدون هیچ حرف اضافه ای فقط گفت "اونقدارا هم که میگن باهوش نیستی"

و قطع کرد:|:|:|:|


من الان به اینکه مریمو از کجا میشناسهو منو از کجا کاری ندارم

سوالم اینه من چجوری باید میفهمیدم مریم نیس؟؟

نع شما به من بگو

نععع به من بگیننن

پسره چلاسکه الدنگه بزمجه ی گوریل

کرگدن

کپک

قارچ

آکنس

جوش عروسی

خاک برسره بیشعور:|

بدبخت

تو مگه فضولی

اصن من خنگ

خو کاهو دریایی به توچه:|



اه اه اعصابمو باز بهم ریخت

غول بیابونیِ خاک برسر:|

راننده ی پژو

پشت چراغ قرمز واستاده بودیم

کنارمون یه پراید بود جلوش یه پژو جلوترش یه 206

عاقا این پژوهه رفت جلو جلو جلو کوبید به 206

خانمه پیاده شد یکم چپ چپ نیگا راننده پژو کرد

پژوییه دنده عقب گرفت که خانمه ببینه چیکار ماشینش شده

اومد عقب عقب عقب کوبید به پراید

خانومه دید ماشینش کاری نشده رفت نشست

پرایدیه ازین پیرمرد عبوسا بود کلشو اورد بیرون با دست هعی چیز میز بار پژو کرد

پژوییه پیاده شد عذرخواهی کنه

دنده رو نکشید ماشین رفت رفت رفت کوبیده شد به 206

پرایدیه که با دسته رو هوا ماتش برده بود برگشت نیگامون کرد اونم ترکید

ماها هم که ماشینمون نابود شد بسکه گاز گرفتیم درو سقفشو

راننده پژو هم که کم مونده بود کلشو بکوبه تو آسفالت نمیدونست خودشو چیکار کنه

فقط دست تکون داد برا 206 که من بودم باز پیاده نشو:|


عطار به کجا رفت؟؟

در نیشابور
تو ماشین عمه جان نشسته بودم
شیشه ها پایین یه سرو صدایی بووود
یهو شوهر عمه جان میگن نیگااا ..طار داره میره:/
منم ذوق مرگ خودمو شوت کردم بین دو صندلی
میگم : کووو؟عطار داره کجا میره؟؟؟
عمه>.> شوهر عمه <.<  مادربزرگ:|:|
یکم فکر کردم با یه قیافه متفکر به شوهر عمه
میگم: مگه عطارم میتونه بره؟؟؟چجوری داره میره؟!!!
عمه>.> شوهر عمه <.< مادربزرگ:/ >.<
 یکم فک کردم دیدم به جای نمیرسم
شونه بالا انداختم میگم: حالا کجا داشت میرفت؟؟!!
مادربزرگ یکی زد پسه کلم عمهو شوهر عمه هم که ترکیدن!!!!

و من با نگاهی به رو به رو در افق محو شدم:|:|

بعله
قطار بود
قطار داشت میرفت:|


من اینو نمیشناسم اصن:|:|:|

داشتم سفره رو جمع میکردم
تو راه اشپزخونه از جلو در اتاق پسر عمه باید رد شد
تا نزدیک اتاقش میشدم
یه صداهای عجیب غریبیو میشنیدم
انگار یه بز داره تف میکنه!!
گفتم حتما داره با گوشیش بازی میکنه یا فیلم میبینه:|
رفتم وسایلو گذاشتم برگشتم تو حال
دیدم اونم اومده هعی داره فوت میکنه تو هوا!!!
اصن چشام زده بود بیرون
کلا این پسر عمم خیلی یخه اصن ازین جینگولک بازیا یاد نداره
یهو نیششو باز کرد میگه شماها یاد ندارین سوت انگشتی یا بدون انگشت بلند بزنین:|:|:|
همه با تعجب یه کله تکون دادن(نه)
با قیافه زار میگه تو محل کارمون صدا زیاده باید سوت یاد بگیرم
رفتم از تو اینترنت یه کلیپ دانلود کردم که چجوری سوت بزنیم:|:|:||
منو میگی این:|:|:|:|

بعد من میرم اموزش بافت مو دانلود میکنم
دعوام میکنن میگن این چرتو پرتا چیه میری دان میکنی:|:|:|


مسافرتی نوشت

1. داشتیم میومدیم تو راه از وسط قاین که رد شدیم

تو خیابوناشون به جا درخت کاجو سرو و بیدو اینا

رفته بودن زرشک کاشته بودن:|


2.تربت تو رستوران امیدش نشسته بودیم شام بخوریم

یهو یه خونواده اومدن

پدره سیخ سیخ راه میرفتو صداشو جنتلمنانه کرده بود

هعی دستور میداد

پسره هم یه کت شلوار نو پوشیده بود

با نیشی که جهیده بود تا حلزون گوشاش داشت دور رستوران رقص باله میرفت

وسطای شام یه خونواده دیگه اومدن با دو دختره اِوا مامانم اینا

مادره ژرید بماچ بماچ یه دخترو بوسیدن

بقیه خونواده رو هم که حتی هیچی حساب نکرد

بعد یه عالمه کشو قوس به سمت میز خانواده فهمیدیم

جلسه بعد بله برونه اومدن مثلا بیشتر اشنا بشن

باباهه هم هعی چپو راست به اون باباهه هو عروسه میگفت

پسملممم به امام زمان خیلی اعتقاد داره:|

حالا انگاری اونا ندارن انگاری ما نداریم:|:|


3. همستر(نوه عمه جان)

از روز اومدن هعی از سرو کولم بالا میره

هعی ماچو تفو بوسو بغلو اینا

میگن پسر میبود میومدیم براش میگرفتیمت:|

تف تو این شانس

دکتر نشدیم حداقل شوعر میکردیم دلمون خوش بود:|


4.در اخر بگم

ترشک های ویلاژ توریست حرف نداره^__^

بعددد 1 ماااه بالاخره

امروز بعد از ظهر

راه میوفتیم به سمت مشهد

ممکنه یه مدت نباشم^__^


:| اصن حرفم نمیاد نمیدونم چرا!!!:|

چالش(هرکی خواست بنویسه)

دعوت شدیم به چالش

خیلی فک کردم که ببینم چه رازی دارم که کسی نفهمیده

یا اصن رازی دارم یا نه

داشتم رازو همه دارن ولی راز های من گفتنی نیستن

نه اینکه بترسم نه اصلا

واقعا جا برای گفتنشون نیس بعضی رازهارو ادم باید تا اخر عمر نگه داره

میخوام یکم تغییرش بدمو یه اعتراف بکنم

اعتراف به موضوعی که هر وقت یادش میوفتم اعصابم بیشتر بهم میریزهو نسبت به خیلی چیزا سرد میشم


..

سال دوم راهنمایی

یه دختری اومد مدرسمون

خیلییییی دختر خوبی بود از همه نظر عالی بود

درسشم که همیشه ی خدا شاگرد اول بود

بیشتر مواقع ممکن بود نیم ساعت زل بزنم بهش

و به همه ی چیزایی که داشتو من نداشتم یا بدون تلاش نمیتونسم داشته باشم

حسودی میکردم حسرت میخوردم

چرا اون داشت من نداشتم

بینهایت دختر آرومی بود و شاد

گذشتو گذشت رفتیم دبیرستان

انتظار داشتم ببینمش بازم چون صمیمی ترین دوستش بغلم دستم بود

ولی نیومد وسط سال شد بازم نیومد

از اخر دیگه طاقت نیاوردمو از دوستش پرسیدم کجاست

گفت برادرش( نفر دوم المپیاد بود) داشته ازمایش میکرده کپسوله گازو

از روی کنجکاوی میخواسته باز کنه که منفجر شده

90 درصد سوختگی

باباش هواپیما شخصی گرفته ببرتش تهران ولی نرسیده

میگفت خونوادشون داغونن خودش بدتر

میگفت زل میزنه به دیوارو هیچی نمیگه

میگفت درسش به شدت افت کرده

میگفت افسردگی گرفته

میگفت از اینجا رفتن , رفتن تهران

اون میگفتو من بیشتر احساس گناه میکردم

همش حس میکردم اگه اونجوری با حسرت بهش نیگا نمیکردم الان همه چی خوب بود

بعد یه مدت گفتم شاید تقصیر من نیس

ولی دیدم به یه نفر دیگه ای که حسودی میکردم

اونم خونوادشون نابود شد

خیلی حس بدی داشتم نسبت به خودم


ازون روز قسم خوردم به هیچکسو هیچ چیز حسودی نکنمو حسرت نخورم

و نخوردم:|


..

شاید خنده دار باشه

هر مردی رو که توجهمو جلب میکرد و

به زنش حسودی می کردم(نه اون نوع دوست داشتن ها نه , میگفتم خوش بحالش چه شوهرش مردهو خوبه)

به ماه نرسیده طلاق گرفتن از هم

یا یه اتفاقی افتاد


به همین خاطر هم نه سعی کردم کسیو دوست داشته باشم نه عاشخ بشم نه حتی از کسی خوشم بیاد

حتی به همون مجردشم دیگه نیگاهم نکردم

اصن یه جورایی انگار دلمو زده بود این نوع دوست داشتن ها
حالم بد میشد وقتی یکی بهم توجه نشون میدادو سعی میکرد بهم نزدیک بشه
ممکن بود به بدترین وجه ممکن از خودم دورش کنم تا دیگه نیگاهمم نکنه
حس نحس بودنی که نسبت به خودم داشتم
و الانم دارم نسبت به این نوع علاقه ها سردم میکنه
دوست نداشتم ادمای اطرافمو از زندگی بندازم


اینا تنها افکارو اتفاقایی هستن که هیچکس ازشون خبر نداشت
بقیه ی فکرام یا حس هام یا اتفاقایی رو که برام میوفته رو تعریف میکنم
نمیدونم چرا ولی حس خوبی به تعریف کردنشون نداشتم
هیچ وقت دلم نمیخواست کسی بدونه
ولی الان یهو دلم کشید که بگم:)))
بعد 5 6 سال زندگی باهاشون:دی

تف تو این شانس

1. پریروز عصر یکی از فروشگاهای شهرمون آتیش گرفت انبارش

تا اخر شب نتونستن خاموشش کنن اونقد که زیاد بود

امروز از کنارش رد میشدم اونقد بو دودو روغن سوزی میومد

بعد 2 روز هنوز بوش نرفته بود


2. دیشب مهمونی رفتیم

خیلی شیکو مجلسی نشستم

انگار نه انگار جلو همینا شونصد بار سوتی خفن دادم(فقط تو باغ میدیدمشون اخه اصن تو دورهمی نمیدیدمشون)

عاقا تا یه سوال کردن ما دهنمونو وا کردیم

تا خود همون دم در من سوتی دادم

اصن اون سیخ نشستنمو متشخص بودنم اول مهمونی رفت تو حلقشون

وسطای مهمونی مامان دید خیلی دارم گل کاری میکنم

با خواهر خانوم صاب خونه مارو شوت کرد تو اتاق درم بست

تو اتاقم اونقد مسخره بازی کردیم ک دو بار داشت رضی(همون خواهره) خفه میشد


3.از کلاس پیاده با پشمک برمیگشتیم

یه ماشین خیلیی ناناز مدل بالا داشت رد میشد

یه پسره توش بود مثه وزغ نیگامون میکرد

پشمک زد بهم که نیگاش کن چه چیزیه

برگشتم نیگاش کردم اونم زل زد بهم

با اخم تا نیگامو برگردوندم که به پشمک یه چیزی بگم

یهو پام رفت تو قسمت کنده شده ی پیاده رو

با پوز رفتم تو زمین

اصن کله ابهتو آبروم چسبید کف پام

پسره هم چنان زده بود زیر خنده نزدیک بود ماشینو بزنه به تیر چراغ برق

نفهمیدیم چجوری خودمونو گمو گور کنیم

اه اه

تف تو این شانس

نیگا چجوری ضایع شدمااااا اه


درهم برهم

1.از باغ که برگشتیم تا درو باز کردم

انگار یکی تو حموم داره دوش میگیره همچون صدایی میومد

بدو با بابا رفتیم دیدیم بعلهههههههه خونه رو اب برده

لوله حموم ترکیده بود:|:|:|


2.یه شوقو ذوق خاصی نسبت به درس خوندن دارم امسااال که انگار دارم میرم دانشگاه:|

رفتم جزوه هامو دراوردم که مرتبشون کنم

از بس مثه شلخته ها فقط انداخته بودمشون تو کمد نمیشد تشخیص داد کدوم ماله کدوم درسه


3.پریشب تو باغ همه کنار هم خوابیده بودیم

نصفه شب از خواب پریدم

مگه نفسم بالا میومد

کله بدنم تیر میکشید به خصوص دور نافم و کله شکمم

از سرما داشتم میلرزیدمو به خودم میپیچیدم

شانسم دسته مامان بالا سره الینا بود

زبونم بند اومده بود همون آخ هم نمیگفتم

تا دستو مامانو گرفتم از یخی دستم وحشت کرد بلند شد

معلوم نبود چیکارم شده بود

با یه عالمه داروی گیاهیو قرصو آب قندو اینا یکم بهتر شد که خوابم برد

هنوزم شکم درد دارم ولی نه مثه اون موقع الان سریع حرکت کنم باز تیر میکشه!!!!!


4. 3 روزه کله خونواده خواسته یا ناخواسته دارن رو مخم پاتیناژ میرن

که پاشو برو دانشگاه ما خیرتو میخوایم توام جای دخترمون بدتو که نمیخوایم

هرچی هم میگم من عمرمو سر رشته ای که دوس ندارمو به نظرم خیلی بی خوده تلف نمیکنم

تو گوششون نمیره که نمیره:|


5. نمیدونم چیکارمه هااا ولی 2 روزه الکی خوشحالم

هعی تو دلم قهقه میزنم میخندم  نیشمم که تا اخر بازه:)))

وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان می دهد، شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.

+همه که شاعر و اهل ادب نیستند...
یکی هم ممکنه یک روزانه نویس ساده باشه همچون اینجانب
Designed By Erfan Powered by Bayan